Emo girl
آشغالدونی
کوری اثر ژوزه ساراماگوی پرتغالی برنده ی جایزه ی نوبل ادبی در سال 1998 بخش کوتاهی از پایان سخنرانی نویسنده بعد از تقدیر از کتابش: کور شاگرد پیش خود فکر کرد ما کوریم و نشست و کوری نوشت تا به ان هایی که ان را می خوانند یاداوری کند که وقتی زندگی را خوار می کنیم منطق را کنار می گذاریم حیثیت انسان هر روز با ابر قدرت هایمان لکه دار می شود و دروغ جهانی جایگزین حقایق جمعی می شود که انسان دیگر به خود و همنوعش احترام نمی گذارد مرا ببخشید اگر انچه برای شما بسیار کم بوده برای من همه چیز است. حدود یک سال پیش بود که خوندمش داستان یک شهر بی نامو نشون و همینطور شخصیت های بی نام که اونا رو با اسمایی مثل اولین مردی که کور شد زن اولین مردی که کور شد دکتر زن دکتر پیرمردی که چشم بند سیاه میزد دختری که عینک افتابی می زد اتومبیل دزد نویسنده در متن داستان اشاره می کنه که اصلا نیازی به دونستن اسم نیست "انقدر از این دنیا دور افتاده ایم که هر روز که بگذرد دیگر خود را نخواهیم شناخت حتی اسممان را به خاطر نخواهیم اورد اسم به چه دردمان می خورد هیچ سگی سگ دیگر را با اسم نمی شناسد سگ را از بویش می شناسند در اینجا ما هم نژاد دیگری از سگ ها هستیم همدیگر را با پارس کردن می شناسیم رنگ چشمو مو دیگر اهمیتی ندارد اصلا وجود ندارد" "اسم شما چیست؟کور ها اسم لازم ندارند من صدایم هستم"ص80 و 81 اغازگر رمان از کتاب مواعظ هست که می گه:اگر نمی توانی ببینی نگاه کن اگر می توانی نگاه کنی تامل کن/ داستان از مردی شروع می شه که پشت چراغ قرمز به کوری مبتلا می شه کوری سفید نه سیاه مردی به کمک اون می ره تا به مقصدش برسوندش و بعد هم ماشینش رو می دزده و مبتلا می شه و بعد همسر مردی که برای اولین بار کور شد و بعد دکتری که مرد کور بهش مراجعه کرد زمانی که درباره ی علت این کوری داره مطالعه می کنه کور می شه و این ناتوانی و عقیم بودن علم رو نشون می ده همسر دکتر همه ی بیماران دکتر و در عرض مدت کوتاه این شهر بی نام توی سفیدی مطلق غرق می شه... به جز یک نفر همسر دکتر مردم قرنطینه می شن اما کوری مثل طاعون همه جا رو فرا می گیره مردم به هر جور مشکلی که فکرشو بکنی دچار می شن و رفتارشون از انسانیت به دور می شه یک دسته ارازل به جمع قرنطینه ها اضافه می شه غذا کمه و همیشه سرش دعوا می شه هر کس هرجایی که احتیاج پیدا می کنه کارش رو انجام می ده و همسر دکتر همه ی این فجایع رو به چشم می بینه "زن دکتر از تخت پایین امد تا برود و روی پسر لوچ را بپوشاند یکراست به تختش بازنگشت به انتهای راهرو نگاه کرد همان جایی که روزی از ان وارد شده بود ان جا ایستاده بود که دید شوهرش بلند شد و به سمت دختر عینک تیره رفت دید که شوهرش ملافه را کنار زد و دختر بدون اعتراض او را پذیرفت میدید که چطور دو دهان به جستجو بودند تا اخر همدیگر را جستند... روی ان تخت کم عرض دراز کشیده بودند و تصورش را هم نمی کردند که کسی انها را ببیند ناگهان دکتر نگران شد که ایا زنش خواب است یا مثل هر شب در پله ها می پلکد خواست از تخت بلند شود که صدایی گفت:بلند نشو دستی به سبکی پرنده روی سینه اش قرار گرفت خواست چیزی بگوید شاید دوباره می خواست بگوید نمی داند چه بلایی به سرش امده صدا گفت اگر چیزی نگویی درکش برایم راحت تر است دختر زد زیر گریه زیر لب گفت چه ادم های بدبختی هستیم خودم خواستم خودم هم خواستم تقصیر تو نیست زن در گوش دختر نجوا کرد من می بینم. ..." دسته ی ارازل غذا ها رو جمع می کنن و در مقابل پول و وسایل می گیرن و بعد از تموم شدن اشیا زن ها رو می خوان و مرد ها می گن "زنها نباید زیاد سخت بگیرن و گرنه همه از گرسنگی می میرن" و وقتی زنی می پرسه اگر به جای زن مرد می خواستن چه می کردید گیر می افتن ولی به لفظ نمی گن که می رفتن. داستان پر از رفتار های منزجر کنندس که اخلاق حیوانی رو نشون می ده و کور دلی و حماقت انسان ها که با نابینا شدن شرافت خودشون و احترام خودشون رو از دست می دن و لازم نیست که مردم کوری سفید بگیرن تا این اتفاق ها بیفته هست با کوردلی مطلق لازمه مثال بزنیم؟! زن دکتر در جایی می گه"فکر می کنم ما کور شده باشیم فکر می کنم ما کور هستیم کور اما بینا:کورهایی که می توانند ببینند ولی نمی بینند دنیا را بوی تعفن فرا می گیرد... همه جا را نکبت گرفته" و در جایی دیگر می گه من ملکه کور ها نیستم نه فقط کسی هستم که برای دیدن این کابوس به این دنیا امده ام مثل این می مونه که روزی از خواب بلند شی و دنیا رو همون طور که هست ببینی. انسان هایی که هویت خودشون رو گم کردن فقط به دنبال نیاز های ابتدایی هستن و به هیچ کس رحم نمی کنن هدفی ندارن و واژه ی غذا حس بویایی شونو تقویت می کنه بعد از اتش گرفتن قرنطینه مردم به بیرون میریزن و کسی نیست که تهدیدشون کنه که بیرون نیان وگرنه کشته می شن چون همه ی شهر مبتلا شده آب و برق قطعه و غذایی توی فروشگاه ها نمونده زن میره از انبار یک فروشگاه غذا می اره و همه به سمتش حمله ور می شن به هر صورت نجات پیدا می کنه او بار گناه جامعه ای رو به دوش می کشه با دیدن جسد زنی که در اثر تجاوز با جسمی کبود روی زمین افتاده می گه این بدن منه بدن تمام زن های اینجاست و در جایی دیگر می گه : "وقتی بازداشت بودیم... از تمام پله های تحقیر یکی یکی پایین می رفتیم تا اینکه به حقارت و خفت محض رسیدیم" زن دکتر به همراه سگی که خوی انسانی یافته وارد کلیسا می شن ناباور نقاب سفیدی بر چشمان مقدس می بیند مقدسانی که دیگر تاب دیدن عریانی دنیای نکبت زده را ندارند ساراماگو می خواهد بگوید مردمی که چشم از معنویت بسته اند معنویت و مقدسات نیز از انها چشم می بندند (به نقل از محمد ارزنده نیا) همسر دکتر مثل مرشدی معنوی میان کورهاست و انقدر فداکاری می کند که انها را اگاه سازد پیام او این است که "اگر نمی توانیم مثل انسان زندگی کنیم دست کم بکوشیم مثل حیوان زندگی نکنیم" یک چیز خوبی هم که داستان داره اینه که در پی موعظه کردن نیست و هیچ جا نمی بینی که حرف از گناه کردن و عاقبت کاری صحبت کنه و حتی پشیمونی انسان ها رو نشون بده برای همه ی اینها نماد گذاشته و این تویی که باید تشخیص بدی مثل زمانی که در اخر بحران بی آبی جدی شده و یک شب با بارش بارون کور ها از بی آبی نجات پیدا می کنن و تن به بارون می سپارن و خودشون رو از الودگی ها پاک می کنن این شستشو با باز شدن نطق اونها و حرفهای فلسفی زدن همراهه چند روز بعد اولین مرد کور بینا می شه و همین طور بقیه در پایان داستان با نگاه همسر دکتر به آسمان و سفید دیدن همه جا همراهه ترس کوری وجودشو فرا می گیره اما وقتی به پایین نگاه می کنه شهر رو استوار بر جای خودش می بینه پیشنهاد می کنم اول کتاب رو بخونید بعد فیلمش رو ببینید چون فیلم اصلا نتونسته حق مطلب رو ادا کنه و حسی که باید به تماشاچی دست نمی ده ساراماگو در باب این کتاب می گه:این کوری یک کوری واقعی نیست بلکه کوری خرد و منطقه ما مخلوقات اهل عقل و تفکریم اما عاقلانه رفتار نمی کنیم وگرنه در این دنیا این قدر شاهد بدبختی و گرسنگی نبودیم. پ ن:از ۱۳ آبان یادگاری هایی مثل مداد نوکی همیشه یادم مونده بود ولی الان فقط چرخیدن باتوم رو تن مردم سوختن چشم و شلیک هوایی و... قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار این قطار ِ رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاهِ رفته تكیه دادهام! . . . قیصر خسته است. ۷ بهمن ۱۳۸۶ گفتند اعتراف کن و من اعترافی نداشتم گفتند به خودت نگاه کن و لب و دندان های من خونین بود گفتند بزنیدش تا به حرف بیاید و نمی دانستند که این خون از همان زدن هاست من تنها گرگ کنعان بودم و نمی دانستم که این دیار گرگ بسیار دارد... پ ن: برای دانلود البوم آخ نامجو اینجا کلیک بفرمایید پ ن:سعی می کنم تو این هفته کنسرت های نامجو رو بذارم پ ن: آی گلادیاتورها بتازید بر جرس آی گلادیاتور ها بریینید بر ارس... مدیر کل دفتر ثبت آثار تاریخی، فرهنگی، طبیعی و معنوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری اعلام کرد: پرونده «ردیف های موسیقی سنتی» ایران در فهرست میراث ناملموس جهانی ثبت شد. این پرونده پس از بررسی در اجلاس یونسکو، به تایید اعضا رسید و به عنوان دومین پرونده میراث ناملموس ایران در فهرست جهانی ثبت شد. یکی از مهم ترین بخش های این پرونده به فیلم مستندی مربوط است که درباره ردیف موسیقی سنتی ایران باید تهیه می شد. این فیلم با حضور بزرگان ردیف آوازی مانند محمدرضا شجریان، حسین علیزاده، حاتم عسگری، فرهاد فخرالدینی، کیانی، طلایی، ظریف و دیگر استادان حوزه آوازی و با کمک استادان دانشگاه تهران و استادان خانه موسیقی و یکی از مستندسازان آماده شد. تو راه بهشــت بودم کـه درخـــت سیــب رو دیـــدم از این که فقط زمان احتیاج و گرفتاری یاد خدا می افتم حالم بهم می خوره خجالت می کشم ولی رو دارم دیگه یک هفته از زندگیم مثل کابوس بود ولی تموم شد پ ن: از این دانش گـ ا هم انصرافیدیم رفت آخیششششش می خوردیش یا می گرفتیش؟ جاننننننم!کی من کجا اشتباه دیدی بابا روزه رو میگم. اهان می خوردم اه کثافت --------------------------------- ایکاش می شد این ماه رمضون هم مث جام جهانی چها سال یه بار بود هر سالم تو یه کشور نه؟ پ ن:خامنه ای:سخنان متهمان درباره اشخاص ديگر، حجيت شرعي ندارد یکمی تغییر پ ن:خالق خزان خزان را ندید استاد مشکاتیان از این دنیا رفت چه قد دلم می خواد سنتور بزنم دوباره دلم می خواد از این خواب پا شم دلم می خواد خدا بیاد بالا سرم بگه تموم شد عزیزم تموم شد دل ... یه تی پا می زنم بهش مث همیشه خفش می کنم سنتورم خاک گرفته. دلم ترک خورد ( خدایا می دونم جز تو کسی نمی مونه می دونم. یک روز از خواب پا می شی می بینی رفتی به ----ـ ا از این زمانه دلم سیر می شود گاهی همسایه نبودیم نه با ان دختر چهار ساله ای که یک جور هپاتیت کمیاب گرفته بود و دو ماه بعد به جای بغل مادرش جایش زیر خاک بود و نه ان پیرزن70 ساله ای که دو تا سکته ی خطرناک رو رد کرده بود و سر پریدن دو تا برنج ناقابل توی گلوش نفس کم اورد نه حتی با اون 168 مسافر توپولف همسایه نبودیم اما همه شان یک روزی جلوی چشم ما بودند می گفتند می خندیدند گریه می کردند و احتملا وقتی صحبت از مرگ می شد براشون خیلی غیر قابل باور بود که شاید چند دقیقه ی بعد... از مهدی حاجی پروانه و از دل من .به یادتم همیشه بهار پ ن:دیشب تو خواب خودمو از یه بلندی پرت کردم نه به بنای خودکشی اگه نمی مردم اتفاق بدتری منتظرم بود وقتی افتادم هم درد داشتم هم نداشتم هم بودم هم نمی تونستم تکون بخورم خیلی غریب بود برام حسش انگاری مرگ بود اشارتيست به آرامش اين کيست؟اين کسي که روي جاده ي ابديت به سوي لحظه ي توحيد مي رود و ساعت هميشگي اش را با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها کوک مي کند. روحت شاد بهار سفرت خوش ديروز دكتر زماني رو وايت برد با خط قشنگش نوشت : زندگي مث ِ قمار ِ عده اي ميبرند و عده اي ميبازد . دارم فكر ميكنم ببينم جزء كدوم دسته هستم . بهار. بغض دارم یکی بود... ....یکی نبود ....غیر از خدا ......هیچ کی نبود... راز زندگی در ادبیات داستانی محمد ارزنده نیا انتشارات اطلاعات این کتاب در سه جلد چاپ شده از جلد اول شروع می کنم حوزه ی ادبیات ایران این کتاب بیشتر نقش مرجع رو در ادبیاتمون داره البته هر کتابی رو هم معرفی نکرده کتاب های برگزیده و شناخته شده با اینکه در اخر کتاب بامداد خمار رو به فهرست اضافه کرده شاید به خاطر پرفروش بودن البته که این کتاب با شاهکارهای هدایت جلال ال احمد بزرگ علوی و ... قابل مقایسه نیست این کتاب در پیشگفتار خواننده رو با انواع نوشتار و سبک نوشته ها و زمان نوشته ها که در چه مکتبی اثارشون چاپ شده یک توضیح نسبتا کامل داره و قسمت بعدی توضیحی در مورد تاریخ وتمدن ایرانو انواع خط و زبان های ایرانی و انواع سبک ها در نوشتار بعداز این توضیحات انواع ادبیات های ایران وجهان و مشخصات انها رو دسته بندی می کنه مثل ((روایت های یادداشت گونه:که در ان داستان بر اساس یادداشت های روزانه و دفتر خاطرات تدوین و تکوین می شود برای مثال:باید زندگی کرد(مصطفی رحیمی) تهوع(سارتر) قمار باز (داستایوفسکی)و رنجهای ورتر جوان (گوته) رمان تمثیلی :رمانی است که در ان درون مایه و خصلت و شخصیت جانشین مفاهیم دیگر هستند مانند قصر (کافکا) بوف کور(صادق هدایت)کلیله و دمنه و هزار و یک شب.)) در این بخش حدود 31 نوع رمان رو توضیح میده و معرفی میکنه. راز زندگی در کتابهای اسمانی ابتدا یک توضیح در مورد کتاب و تاریخ کتاب بعد گزیده ای از بخش های مهم کتاب و تفسیر اگر امکانش باشه مثلا در کتاب اوستای زرتشت فقط در مورد قدمت کتاب و تاریخش صحبت می کنه بعد از اوستا تورات که توضیح خیلی مفصلی داره 20 صفحه بهش اختصاص داده شده و بعد انجیل و سپس قرآن بعد از کتب اسمانی ادبیات داستانی ایران و بیشتر نویسنده و شاعر های قدیمی ایران مثل فردوسی مولانا نظامی عطار سعدی حافظ و... خوندن این بخش به من که خیلی کمک کرد واقعا برای من خیلی شرم اور بود که در مورد شعرای کشورم چیزی ندونم این کتاب اطلاعات ضروری کتب ارزشمند رو جمع اوری کرده و در هر بخش قسمتی از داستان های معروف یا صحبت های نویسنده ها رو خیلی گزیده در کتاب گذاشته بعد از شعرا کم کم اشخاص برام اشنا می شن اولین کسی که می شناسم محمد علی جمال زاده و در اخر محسن مخملباف و زویا پیرزاد برای کتاب چراغ ها را من خاموش می کنم این کتاب اثار 40 نویسنده و شاعر برجسته ی ایران رو معرفی و تقریبا مقداری ما رو با اونها اشنا می کنه راستی جلد دوم این کتاب ما رو با حوزه ی ادبیات امریکا انگلیس ایتالیا المان چک اسلواکی اسپانیا و ...اشنا می کنه و جلد سوم روسیه فرانسه کلمبیا مصر مکزیک هند نروژ یونان کانادا لبنان هلند و.... (چیه چرا اینطوری نیگا می کنی خب خواستیم یه کار مفید تو این وبلاگ دربو داغونمون بکنیم. )! پ ن:سر سفره های افطارتون برای بهار دعا کنید گاهی شبیه کسانی می شوی دور از من شب ها صدایت را ازدیوار هایی می شنوم که به انها تکیه داده ام از ماه وقتی که در پشت بام دراز کشیده ام سر از اب های بنگال در اورده ام دنبال رد پایت روی شن ها . دیگر دست هایم بوی اقاقیا نمی دهند حـــــــــــیــــــــفـــــــــــــــ
)




آی گلادیاتورها فرعیه در برید آی گلادیاتورها شرعیه در بیارید







| Design By : Night Skin |



